تبليغاتX
.....زمزمه ي من.... تمسخر تو

بگو تــــمــــام تــــو مال من است دلم میخواهد حسادت کنم به خودم ....!

به سلامتی کسی که ما تک پرِشیمو اون فک میکنه از بی کسیمونه!..

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 15:10 نويسنده صدف |

تو این دنیا تکلیف بعضیا روشنه!

بعضی ها زنده ان

بععضی هام مُردن

اما مصیبت برای کساییه که بین این دوتا گیر کردن!


+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 0:33 نويسنده صدف |
 

 

 

کمی قهوه ,کمی دود

یک سیگار بر لب تو می گذارم

دستانم بر گردن تو

خودم را بر تخت می اندازم

نعره می زنم

شب,تاریکی,سیگار,قهوه

به مسخره مان گرفته اند

 این صحنه عاشقانه نمی شود...!

 

میان قاب پنجره که می ایستم

حس غریبی ست درونم

وقتی می بینم ماه هم حتی

من را در قاب عکس گذاشته است...!

 

کمی صحنه را عوض کن

بگذار حقیقت در الکل غرق کنم

مردم این شهر زیاد مست می کنند...!

کلئوپاترا


+ تاريخ شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 15:28 نويسنده صدف |
 

قرار بود من باشم و اونو یه راه طولانی روبرومون...

قرار بود کلی تو این مسیر خوش بگذرونیمو از ته دل به این دنیا بخندیم...

اما یه روزه همه چی بی مقدمه عوض شد..

حالا منم و یه راه طولانی و یه نفس ِ بی جون که نشستم تو این

برهوت ، زانوهام تو بغلمه و گوشامم محکم گرفتم که صدای دنیا

رو که داره قاه قاه به من میخنده رو نشنوم!

خواستم بگم یعنی تو ررروحت دنیا!


+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 2:40 نويسنده صدف |
 

به وقتايي هست كه حس ميكني توي اينهمه دوست و آدم، تنهايي...

مخصوصا اگه تعداد دوستاي اطرافتم خيلي زياد باشن...!!

بعد بياد بهت بگه حالت خوبه؟ توام بگي آره خوبم...

اونم بفهمه دروغ مي گي و به روش نياره و بعدش آروم دم گوشت بگه:

 غصه نخوري ها... من هستم...!

+ تاريخ شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 4:28 نويسنده صدف |
 

بعضی از آدمها فقط یک دهان بزرگند. همه وجودشان همان دهان

 بزرگ است. بدون کلمه ای برای فکر کردن و گوشی برای شنیدن،

تنها مدام حرف میزنند.

بعضی ها هم هیچی نیستند، به غیر از دوتا گوش.

از این بعضی ها، بعضی ها هستند که با هر دوتا گوشی که همه

وجودشان است فقط می شنوند. آماده اند که هرکس هرچیز گفت،

بشنوند و سر تکان بدهند. بعضی دیگر هم هستند که با یک گوش

میشنوند و از یک گوش می دهند بیرون! همان حکایت یک گوش در

 و یک گوش دروازه اند!

به هرحال هیچکدامشان به این درد نمیخورند که یک روز با آنها تا ته

 یک کوچه باریک و خلوت قدم بزنی و دو کلمه حرف حساب بگویی

و دو کلمه حرف صواب بشنوی.

هیچکدامشان به این درد نمیخورند که یک صبح برفی

یا یک غروب سپید و نارنجی ، دوتا لیوان چای بریزی و کنارشان

بنشینی و گل بگویی و گل بشنوی..

کسی باید باشد که هم شنیدن بلد باشد و هم حرف زدن...

با اینجور آدمهاست که درددل کردن می چسبد!

+ تاريخ دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 12:35 نويسنده صدف |
 

گاهی اوقات تو هستی و یک دو راهی. دلت را میگذاری

 آنجا اول یکی از آن دوراهی ها و از آن یکی میروی..

یعنی مجبوری که بروی و هیچوقت هم نمیتوانی دنبال

 دلت بازگردی.

+ تاريخ سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 17:22 نويسنده صدف |
 

سخت ترین لحظه ی زندگی آدمی زمانی می رسد که

خواب "او" را می بینی؛

وقتی از خواب می پری

در آغوش دیگری هستی!...

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 12:19 نويسنده صدف |
 

فقط رفت

بدون كلامی كه بوی اشك دهد..

فقط رفت

بدون نگاهی كه رنگ حسرت داشته باشد

فقط رفت

و من شنیدم كه توی دلش گفت: "راحت شدم ..."

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 11:48 نويسنده صدف |


من ...

تمام احساسم را در هجده سالگی، پیش آن پسرکِ...

سفید پوست ِ قد بلند با آن چشمهای آبی و

موهای گندمی، جا گذاشتم!...


+ تاريخ چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 17:27 نويسنده صدف |
 

بعـضی وقتـها

دنیـای پیچـیده ی

ایـن شعـرهای سـاده را

دوسـت نـدارم.

دلـم دنیـای سـاده ی

ایـن زن پیچـیده را مـی خواهـد

که هـر وقـت دلـش

برای تـو تنـگ می شـود٬

راحـت

مـی زنـد زیر گـریه ...

خیـلـی هـم راحـت ... ! 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 17:14 نويسنده صدف |
 

هی نارفیق..!

این منو می بینی..؟

سیگارو ترک کردم...

تو که سهلی...

+ تاريخ شنبه بیستم آذر 1389ساعت 18:34 نويسنده صدف |

 

خوب که فکر می‌کنم

                   می‌بینم آن روزها هم

 

                                هیچ چیزمان به هم نمی‌خورد..

       درست مثل حالا

 

              که هیچ چیزمان به هم نمی‌خورَد

 

                                                 مگر حال‌مان،

                                                                      از هم..

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 18:35 نويسنده صدف |
 

مــثـــل ِ جــدولِ حــل شــده‌یِ گــوشــه‌یِ مــیــز

 

 بــرایِ وســوســه‌ات

  

خــانــه‌ای نــدارمـــــ ...

+ تاريخ چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 11:33 نويسنده صدف |

 

ممنونـــــــــــــم مرد

همین سوسوی تو


از آنسوی خاطره ها و جاده ها،


برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست!


من که اینجا کاری نمی کنم!


فقط, گهکاه


گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم!


همین!


این کار هم که نور نمی خواهد!


می دانم که مثل ِ همیشه،


به این حرفهای من می خندی!


با چالهای مهربان ِ گونه ات...

 

پی نوشت: تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بربخوری؟

تا حالا شده با وجود کسی آرامش بگیری... آرامشی که انگارسالهاست به دنبالش بودی.. 

 وجود کسی که لحن صداش همه ی دلتنگیاتو از بین می بره....؟

پ قدردانی نوشت :) : این پست با تمام سادگیش با احترام،

پیشکش به یه دوست خوب  محسن پاییز بلند عزیز...


 

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 20:32 نويسنده صدف |